بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون
است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز
و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان
ادامه دارد.....

به تو که دیوانه شدی تا نیمی بخندند و نیمی بگریند .
و کودک شدی تا کودک شوی !
در حالیکه چین های پهن کنار دهانت اجازه ندادند چشم هایت را ببینم ..
برای تکمیل عقیده ی تماشاگران روی صندلی گریم زشت شدی ،
و راه افتادی
پای برهنه بدون دنگ دنگ زنگوله شخصیت با ته لهجه ی مادری ،
و ما را دیدی در تونل های باریک جوراب های نازک و مژه های بلند
و نشانمان دادی چادر های کمی که بر سر همه بود ونمی دیدیم !!!
ما طایفه ی کفش ها که هیچ گاه نفهمیدیم ،
چرا مجرای اشکی ما ن بیش از سوراخ دهانمان کار می کند ....
،
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین،
خاطراتی مغشوش ،
خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد .
ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند .
به چنین رهگذری امده ایم :
گذری دنیا نام ،
که ز نامش پیدا ست مایه ی پستی هاست .
ما همه هم سفریم ،
کاروان می رود می رود اهسته به راه ،
مقصدش سوی خداست ،
همه از کوی خدا امده ایم .
باز هم رهسپر کوی خداییم همه ....
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ،
و ز سر تخت مراد پای بر تخته ی تابوت گذاریم همه .!


