تبليغاتX
پیغام ماهی ها
 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:51 توسط شقایق |


 

  

 

بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون

است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز

و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 7:14 توسط شقایق |


 

 

به تو که دیوانه شدی تا نیمی بخندند و نیمی بگریند .

و کودک شدی تا کودک شوی !

در  حالیکه چین های پهن کنار دهانت اجازه ندادند چشم هایت را ببینم ..

برای تکمیل عقیده ی تماشاگران روی صندلی گریم زشت شدی ،

و راه افتادی

پای برهنه   بدون دنگ دنگ زنگوله شخصیت    با ته لهجه ی مادری ،

و ما را دیدی در تونل های باریک جوراب های نازک و مژه های بلند

و نشانمان دادی       چادر های کمی که بر سر همه بود ونمی دیدیم !!!

ما طایفه ی کفش ها  که هیچ گاه نفهمیدیم ،

چرا  مجرای اشکی ما ن بیش از سوراخ دهانمان کار می کند ....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:31 توسط شقایق |


،

زندگی دفتری از خاطره هاست  

خاطراتی شیرین،

 خاطراتی مغشوش ،

 خاطراتی که ز تلخی  رگ جان میگسلد .

 ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند .

به چنین رهگذری امده ایم :

 گذری دنیا نام ،

که ز نامش پیدا ست مایه ی پستی هاست .

 ما همه هم سفریم ،

کاروان می رود می رود اهسته به راه ،

مقصدش سوی خداست ،

همه از کوی خدا امده ایم .

باز هم رهسپر کوی خداییم همه ....

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ،

و ز سر تخت مراد پای بر تخته ی تابوت گذاریم همه .!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:36 توسط شقایق |