
نمی دانم.
تو هم نیز نخواهی دانست...
و همان بهتر که ندانیم...
آنچه تا کنون وجود داشته است ، وجود خواهد داشت ،
همین هاست و همین ها نیز خواهند ماند .
یکی می اید به زور.
یکی می رود به انتخاب.
پس اینها همه اش اسمش زندگی است :
دلتنگی ها ، دلخوشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها ،
ما زنده ایم چون بیداریم .
ما زنده ایم چون می خوابیم .
و رستگار و سعاتمندیم ، زیرا هنوز بر گستره ی وسیع ویرانه ها ی وجودمان پا نشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم .
خوشبختیم ، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس ها و پارس سگ هاست .
و فکر کن .
واقعا چه هولناک می شد اگر از میان آواها ، بانگ خروس و پارس سگ را بر می داشتند.


