تبليغاتX
پیغام ماهی ها

 

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم .

دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بودند.

مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد .

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود .

تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها !!

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم .

ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند.

در ها عبور غم ناک مرا می جستند .!

و من می رفتم... می رفتم .تا در پایان خود فرو افتم !!

نا گهان تو از بی راهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی .

صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در امیخت :

همه تپش هایم از ان تو باد چهره ی به شب پیوسته! همه ی تپش هایم!!!

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام ...!

تا در خطای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم .

دستم را به سراسر شب کشیدم .!

زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .

خوشه ی فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم در خشید

و سر انجام ...

در اهنگ مه الود نیایش تو را گم کردم !!.

میان ما سرگردانی بیابان هاست .

بی چراغی شب ها،بستر خاکی غربت ها فرا موشی اتش هاست .

میان ما "هزار و یک شب" جست و جو هاست !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:39 توسط شقایق |


 

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته ...

ومن گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار .

مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد.

به امید آن که شاید در آن خانه باز شود .

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار

آن طرف , حیاط خانه خداست و آن وقت هی در میزنم  ,در میزنم, در میزنم و می گویم

دلم افتاده توی حیاط خانه شما , می شود دلم را پس بدهید ....

کسی جوابم را نمی دهد ,کسی در را باز نمی کند

اما همیشه 

دستی دلم را می اندازد  این طرف دیوار .

همین .

و من این بازی را دوست دارم.

همین که دلم پرت میشود این طرف دیوار

 همین که...

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت می کنم تا

خسته شوند , تا دیگر دلم را پس ندهند.

 تا آن در را باز کنند

و بگویند :بیا خودت دلت را بردار و برو.

 آن وقت من می روم

و دیگر هم بر نمی گردم.

من این بازی را ادامه می دهم ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:23 توسط شقایق |


 ،

به یاد کاغذ های نیم سوخته !!!

به یاد پروانه ها یی که پرواز را نیا موختند  ...!

به یاد ابی اسما ن

و به یاد اسمان افتابی .

به یاد لبخند های نمکین مادر بزرگ ...!

به یاد دست هایی که انگشتر نداشتند .

به یاد دلقلک هایی که هیچ وقت نخندیدند ...!

به یاد ان هایی که ز ندگی نکردند ،

و به یاد ان هایی که نمردند  .

به یاد انعکاس زندگی مان در فنجان قهوه ،

و به یاد انتظار نگاهامان در زندگی .

به یاد خستگی ها ،

و به یاد اشک ها ما ن .

به یاد رو یا هایی که مردند !

به یاد فانوس همیشه خیس چشمانم ...

و به یاد کاغذ های نیم سوخته .

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:21 توسط شقایق |