
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم .
دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بودند.
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد .
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود .
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها !!
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم .
ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند.
در ها عبور غم ناک مرا می جستند .!
و من می رفتم... می رفتم .تا در پایان خود فرو افتم !!
نا گهان تو از بی راهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی .
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در امیخت :
همه تپش هایم از ان تو باد چهره ی به شب پیوسته! همه ی تپش هایم!!!
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام ...!
تا در خطای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم .
دستم را به سراسر شب کشیدم .!
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .
خوشه ی فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم در خشید
و سر انجام ...
در اهنگ مه الود نیایش تو را گم کردم !!.
میان ما سرگردانی بیابان هاست .
بی چراغی شب ها،بستر خاکی غربت ها فرا موشی اتش هاست .

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته ...
ومن گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار .
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد.
به امید آن که شاید در آن خانه باز شود .
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار
آن طرف , حیاط خانه خداست و آن وقت هی در میزنم ,در میزنم, در میزنم و می گویم
دلم افتاده توی حیاط خانه شما , می شود دلم را پس بدهید ....
کسی جوابم را نمی دهد ,کسی در را باز نمی کند
اما همیشه
دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار .
همین .
و من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم پرت میشود این طرف دیوار
همین که...
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم تا
خسته شوند , تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا آن در را باز کنند
و بگویند :بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم
و دیگر هم بر نمی گردم.
من این بازی را ادامه می دهم ...
،
به یاد کاغذ های نیم سوخته !!!
به یاد پروانه ها یی که پرواز را نیا موختند ...!
به یاد ابی اسما ن
و به یاد اسمان افتابی .
به یاد لبخند های نمکین مادر بزرگ ...!
به یاد دست هایی که انگشتر نداشتند .
به یاد دلقلک هایی که هیچ وقت نخندیدند ...!
به یاد ان هایی که ز ندگی نکردند ،
و به یاد ان هایی که نمردند .
به یاد انعکاس زندگی مان در فنجان قهوه ،
و به یاد انتظار نگاهامان در زندگی .
به یاد خستگی ها ،
و به یاد اشک ها ما ن .
به یاد رو یا هایی که مردند !
به یاد فانوس همیشه خیس چشمانم ...
و به یاد کاغذ های نیم سوخته .


