
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم .
دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بودند.
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد .
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود .
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها !!
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم .
ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند.
در ها عبور غم ناک مرا می جستند .!
و من می رفتم... می رفتم .تا در پایان خود فرو افتم !!
نا گهان تو از بی راهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی .
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در امیخت :
همه تپش هایم از ان تو باد چهره ی به شب پیوسته! همه ی تپش هایم!!!
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام ...!
تا در خطای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم .
دستم را به سراسر شب کشیدم .!
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .
خوشه ی فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم در خشید
و سر انجام ...
در اهنگ مه الود نیایش تو را گم کردم !!.
میان ما سرگردانی بیابان هاست .
بی چراغی شب ها،بستر خاکی غربت ها فرا موشی اتش هاست .


